ابزار رایگان وبلاگ

بختک:افسانه یا واقعیت؟
 
جندی شاپور (البرز)
علمی فرهنگی

بَختَک حالت اختناق و سنگینی است که گاهی در خواب به انسان دست می‌دهد، رؤیای وحشتناک توأم با احساس خفقان و سنگینی بدن که انسان را از خواب می‌پراند. خفتک، خفتو، برفنجک، درفنجک و فرنجک و فدرنجک و برغفج و برخفج و خفج و فرهانج و کرنجو، سکاچه و تپتپو هم گفته شده به عربی کابوس می‌گویند.

عوام احساس سنگینی را که گاه اوقات به شخصی که خوابیده دست می‌دهد به وسیله آن توجیه می‌کنند. پدیده پزشکی فلج خواب در واقع همان بختک است.

ختَک در افسانه‌ها و باور عامیانه ایرانی نام موجودی تخیلی است که شبها قصد خفه کردن افراد در خواب را دارد. برخی منابع نیز بختک را با کابوس هم‌معنی دانسته‌اند. البته بختک با کابوس هم معنا نیست، بختک موجودی نامریی است که شب هنگام بر بدن انسان چیره می‌شود و تمام بدن را در اختیار گرفته و قفل می‌کند، درین حالت انسان فقط نظاره‌گر ناتوانی خود است. ترسی بدون دلیل وجود انسان را در بر می‌گیرد و انسان توان کوچک‌ترین واکنشی نسبت به این ترس ندارد. در برخی باورهای قدیمی معتقدند که بختک روی سینه افراد می‌نشیند و تمام وجود آنها را فلج می‌کند. شاید ترس انسان گرفتار از این موجود نیز بدلیل این است که حضور آنرا بر روی خود احساس می‌کند ولی نمی‌تواند آنرا ببیند. برخی دیگر بر این باورند که بختک در درون انسان رخنه می‌کند و بدن را در اختیار می‌گیرد. اصطلاح «بختک روی زندگیش افتاده» نیز ازین جا وارد ادبیات فارسی شده‌است.

بختک یا فرنجک، به عقیده عوام، کنیز اسکندر بود. هنگامی که کلاغ به مشک محتوی آب حیات که اسکندر با خود از ظلمات آورده بود منقار زد و آن را درید و آب حیات بر زمین ریخت، این کنیز بی درنگ مشتی از آن آب را برداشته نوشید و اسکندر که سخت خشمگین شده بود به ضرب شمشیر بینی او را بینداخت، و فرنجک از گِل، و به قولی از خمیر، بینی ئی برای خود ساخت. فرنجک که به سبب نوشیدن آن آب عمر جاودانه یافته‌است چون کسی را به پشت خفته ببیند بر سینه او می‌جهد. اگر در آن حال خفته بیدار شده چنگ در بینی او اندازد فرنجک از بیم آن که بینیش کنده شود گنجی از گنجهای اسکندر را که می‌شناسد رشوت خواهد داد تا دست از بینیش بردارد. بختک که به سبب همین افسانه بینی گلی، دماغ گلی و خمیری نیز خوانده می‌شود به عقیده عوام در تاریکی و بخصوص زیر درخت‌ها و در جنگل‌ها و باغ‌ها می‌گردد. ظاهرأ این اعتقاد از ناآگاهی عوام به گاز کربنیکی که شب‌ها از گیاهان متصاعد می‌شود و کسی را که در جنگل یا در زیر درخت خفته باشد به خفقان می‌افکند ناشی شده‌است. برخی افراد معتقدند، در صورتی که بتوان گلو یا دماغ بختک را گرفت، می‌توان هر آرزویی کرد تا بختک آن را برآورده کند.

در طی خواب در مرحلهٔ حرکت تند چشم در خواب به انگلیسیRapid eye movement ) REM) ، یعنی مرحله‌ای که فرد خواب رؤیا می‌بیند، مغز انتقال پیام‌های عصبی به سوی عضلات اسکلتی (به استثنای عضله دیافراگم و عضلات چشم) را متوقف می‌سازد، تا انسان رویاهای خود را برون ریزی نکند (یعنی مثلاً وقتی در خواب می‌بیند می‌دوید، از رختخواب بلند نشوید و شروع به دویدن نکنید).

هنگامی که شما قصد دارید از خواب بیدار شوید، مغز مجدداً کنترل عضلات را به دست می‌گیرد. اما گاهی اوقات، قبل از اینکه مغز کنترل عضلات اسکلتی را به دست گیرد و عضلات از حالت فلج بودن خارج گردند، انسان هوشیاری خود را باز می‌یابید که نتیجهٔ آن احساس ترس آور فلج بودن بدن خواهد بود.

نقطهٔ مقابل این عارضه زمانی است که برخی افراد هنگام دیدن رویا، دست‌ها و پاهای خود را تکان می‌دهند و یا در موارد شدید تر دچار خوابگردی(راه رفتن در حین خواب) می‌شوند.

ثبت دامنه آسایشگاه خیریه کهریزک

افسانه تریستان و ایزولت، که با عناوینی چون: تریستان و ایزولد، تریسترام و یزولت، تریستام و ایزوت و... نیز ترجمه شده‌است، یک داستان عاشقانه و تراژیک بسیار تأثیرگذار می‌باشد، که در منابع متعدد و مختلف با تفاوت‌ها و تغییرات بسیار، بازگو شده‌است. این افسانه، داستان غم انگیز عشق نامشروع میان تریستان (تریسترام)، شوالیهٔ کورنیش (اهل کورن‌وال) و ایزولت (ایزولد، یزئولت، یزولت و...)، شاهزاده یا شهبانوی ایرلندی را، روایت می‌کند.

 

روایت اولیهٔ این افسانه به احتمال زیاد تحت تأثیر داستان عاشقانه لانکلوت و گوئینور که از افسانه‌های عهد آرتور می‌باشد، قرار گرفته‌است. این اثر که تا به حال تأثیر قابل توجهی در تاریخ هنر و اندیشهٔ غرب، او ادبیات عاشقانه و رمانتیک آن داشته‌است، برای اولین بار در قرن دوازدهم میلادی پدید آمده‌است. در حالی که جزئیات داستان روایت شده توسط یک نویسنده نسبت به نویسندهٔ دیگر متفاوت به نظر می‌رسد، ساختار کلی و استخوان‌بندی اصلی داستان، همچنان یکسان باقی‌مانده‌است.

شمار زیادی از پژوهشگران غربی و شماری از خاورشناسان اروپایی همچون هانری ماسه، خاورشناس معروف فرانسوی و شماری از ادیبان ایرانی همچونپرویز ناتل خانلری، که نخستین مترجم این اثر به فارسی می‌باشد، معتقدند که میان افسانه تریستان و ایزولت و داستان عاشقانه و رمانتیک ویس و رامینکه فخرالدین اسعد گرگانی آن را در قرن پنجم هجری در ایران خلق نموده‌است، ارتباطی آشکارو مشابهتی عمیقوجود دارد. گرگانی، شاهکار خویش، ویس ورامین را در حدود سال ۴۴۶هجری، یعنی درست یک سده پیش از پدید آمدن منظومه برول که قدیمترین نسخهٔ موجود از داستان تریستان و ایزولت می‌باشد، به نظم کشیده‌است. 

در مورد شیوه دسترسی غربیان به داستان ویس و رامین نظریه‌های گوناگونی وجود دارد از جمله این‌که داستان‌گویانی که در اردوگاه‌های جنگی صلیبیون و شرقیون در خاور نزدیک آزادانه رفت‌وآمد می‌کردند این داستان ایرانی را به اروپاییان منتقل کرده‌اند.

دو روایت اصلی از افسانه تریستان موجود است. روایت نخست شامل دو افسانه عاشقانه فرانسوی از دو شاعر نیمه دوم سده دوازدهم، یعنی توماس بریتانیایی و برول می‌باشد. منابع این دو می‌تواند به منبع اصلی که داستانی عاشقانه با ماهیت اولیه سلتی است، بازگردد. روایتهای بعدی همگی از روایتی دیگر از این افسانه، به نام پروز تریستان (متن منثور تریستان) که مربوط به سال ۱۲۴۰ میلادی است، سرچشمه می‌گیرند، یعنی از داستانی که بطرز چشمگیری متفاوت از داستان‌های قبلی بود که توسط توماس بریتانیایی و برول نوشته شده بودند. تریستان به نثر یا همان پروز تریستان، تبدیل به معمولترین روایت از داستان تریستان و ایزولت در قرون وسطی گردید و زمینه برای خلق نوشتهٔ سر توماس مالوری فراهم آورد، وی نویسنده انگلیسی بود که شاهکار مرگ آرتور را در سال ۱۴۶۹ خلق نمود.

داستان و شخصیت تریستان در روایت هر شاعر نسبت به به شاعر دیگر متفاوت است. حتی در طرز هجی و شیوه فراگویی نام او نیز، تفاوت‌های زیادی وجود دارد، هر چند که هجی تریستان محبوب‌ترین و معمول‌ترین شیوه کاربرد این نام به شمار می‌آید. بیشتر نسخه‌های داستان تریستان، از همان رئوس داستان و خط معمول مطالب آن پیروی می‌کنند.

پس از شکست دادن مورهولت، شوالیه ایرلندی، تریستان به ایرلند می‌رود تا ایزولت زیبا را برای ازدواج با عموی خویش، پادشاه مارک، بازگرداند. در راه بازگشت، نوشیدن معجون عشق [=مهردارو یا همان مهرگیاه] موجب می‌شود که هردوی آنها دیوانه وار عاشق یکدیگر شوند. در نسخه کورتلی، اثرات معجون عشق برای تمام دوران عمر آن دو با آنها باقی می‌ماند، هرچند که در نسخه‌های معمول، اثرات معجون پس از گذشت سه سال روی به کم‌وکاستی می‌گذارد. همچنین در برخی از نسخه‌های موجود، نوشیدن معجون توسط آنها به طور تصادفی توصیف شده‌است، امّا در موارد دیگر، این سازندهٔ معجون است که به ایزولت دستور می‌دهد تا آن را به همراه شاه مارک بنوشد، اما ایزولت به عمد آن را به جای شاه مارک، به تریستان می‌نوشاند که از آنچه در حال روی دادن است، بی اطلاع می‌باشد. اگر چه ایزولت با مارک ازدواج می‌کنند، اما درعین حال او و تریستان که توسط معجون مجبور به دنبال کردن یکدیگر و محکوم به باهم بودن شده‌اند، به ناچار با یکدیگر مرتکب زنا می‌شوند. اگر چه نجابت خاص شخصیت‌های مورد بحث در دوران آرتوری از تشریح چنین عملی (عمل زنای محصنه) شرم دارد و تنها بدین نکته اشاره می‌کند که معجون عشق مهار را از دست تریستان و ایزولت خارج می‌کند و آنان را از مسئولیت‌پذیری عاری می‌سازد. رایزنان شاه بارها و بارها سعی می‌کنند که روابط نامشروع و انجام زنا میان این دو را افشا سازند، اما این دو، بارها و بارها به ترفند و حیله متوسل می‌شوند و ظاهر معصوم و چهرهٔ بی گناه خویش را حفظ می‌نمایند. در نسخه برول، معجون عشق سرانجام کارآیی خود را از دست می‌دهد و دو عاشق می‌توانند آزادانه تصمیم بگیرند و از میان چشم‌پوشی از شیوه زندگی زناکارانهٔ خود و یا تداوم این وضع، یکی را برگزینند.

همان‌گونه که آرتور شاه، لانکلوت و گوینور، سه ضلع یک مثلث عشقی را تشکیل می‌دهند، شاه مارک، تریستان، و ایزولت نیز همگی عشق و احترام خویش نسبت به دیگری را در دل نگاه می‌دارند. تریستان با افتخار به شاه مارک، احترام می‌گذارد و شاه را بعنوان مربی و پدر خویش، دوست می‌دارد. ایزولت نیز از پادشاه مارک سپاس‌گزار است، چرا که شاه با او بسیار مهربان است، حال آنکه وی مطمئناً مجبور نیست که تا بدین حد به ایزولت مهربانی کند؛ و همچنین خود شاه مارک نیز، تریستان را به‌عنوان فرزند خویش، و ایزولت را به عنوان همسرش دوست دارد. اما هر شب، هریک از آنها رویاهای وحشتناکی را در مورد آینده در سر می‌پرورانند.

سرانجام عموی تریستان (شاه مارک)، از موضوع مطلع می‌شود و پی به راز برادرزادهٔ خویش (تریستان) و عروسش (ایزولت) می‌برد و در صدد برمی آید که آنها را به دام بیندازد. وی همچنین حاضر به در معرض خطر قرار دادن پادشاهی شکننده خویش نیست، چراکه جنگ بین ایرلند و کورنوال به تازگی متوقف شده‌است. مارک تمام آنچه را که برای اثبات جرم آنها لازم به نظر می‌رسد را بدست می‌آورد و برای مجازات آنان اقدام می‌کند: برای تریستان مجازات حلق‌آویز شدن و برای ایزولت محاکمه توسط داوری ایزدی و سپس قرار دادن اجباری او در لازار هوز یا همان خانه گدایان (که منطقه‌ای خاص برای اقامت و نگاهداری از مبتلایان به جذام بود)، در نظر گرفته می‌شود.

تریستان ناگزیر می‌گریزد، و در راه فرار به گونه‌ای معجزه‌آسا در کلیسای کوچکی به ایزولت برمی‌خورد و او را نجات می‌دهد. عشاق به اتفاق یکدیگر به جنگل مورویس می‌گریزند و در آنجا برای خود سرپناهی می‌یابند و در آن زندگی می‌کنند، تا زمانی که یک روز مارک نهانگاه آنان را کشف می‌کند. با این حال، پس از اینکه تریستان موافقت می‌کند که ایزولت را به مارک بازگرداند و خود کشور را ترک نماید، میان آنها آشتی و دوستی برقرار می‌گردد. تریستان سپس به بریتانی سفر می‌کند، جایی که در آن، او با دختری به نام ایزولت سپید دست (که هم همنام ایزولت است و هم به اندازهٔ او زیباست)، ازدواج می‌کند. این ایزولت دختر هوئل، پادشاه افسانه‌ای بریتانی محسوب می‌شود و خواهر سر کاهدین است.

در پروز تریستان یا همان داستان منثور تریستان و آثار مشتق شده از آن، تریستان توسط مارک به طرز مرگباری زخمی می‌شود، و این موضوع مربوط به هنگامی است که تریستان در حال نواختن چنگ برای ایزولت است، و مارک ضربهٔ خائنانهٔ او را با زدن نیزه مسموم به او و زخمی کردنش، پاسخ می‌دهد. با این حال نسخه‌های شاعرانه افسانه تریستان، شرح بسیار متفاوتی از ماجرای مرگ قهرمان ارائه می‌کنند. بر طبق نسخه توماس، تریستان هنگامیکه در تلاش است تا زن جوان (ایزولت) را از دست شش شوالیه نجات دهد، بوسیلهٔ یک نیزهٔ سمی زخمی می‌شود.

تریستان دوست خویش، کاهدین را، برای پیدا کردن ایزولت، که تنها کسی است که می‌تواند التیام‌بخش او باشد، می‌فرستد. تریستان به کاهدین می‌گوید که در موقع بازگشت با کشتی بادبانی، اگر او توانست ایزولت را با خود به همراه بیاورد، با برافراشتن بادبان سفید بازگردد، امّا اگر ایزولت با او همراه نیست، بادبان سیاه برافرازد. ایزولت موافقت می‌کند که به همراه کاهدین، نزد تریستان بازگردد، امّا همسر حسود تریستان، یعنی همان ایزولت سپید دست، در مورد رنگ بادبان به تریستان دروغ می‌گوید. تریستان از غم و غصهٔ ناشی از این تصور که ایزولت به او خیانت کرده‌است، می‌میرد و ایزولت نیز آنقدر بر جسد تریستان، گریه و ناله و غش و ضعف می‌کند که او نیز، درمی‌گذرد.

چندین نسخه از پروز تریستان یا همان تریستان به نثر، که شامل روایات سنتی از ماجرای مرگ تریستان می‌باشند، موجود است که از آن جمله روایات موجود در این ارتباط، در نسخه‌های شاعرانه قابل ذکر است. در بعضی از این منابع آمده‌است که از قبرهای تریستان و ایزولت، دو درخت (درخت فندق و پیچ امین الدوله) رشد کرده و از گورهای آنها خارج گردید که شاخه‌های آن دو درهم پیچیده شده بود، به طوری که به هیچ وسیله‌ای امکان جدا ساختن این دو درخت از یکدیگر نبود. گفته شده که شاه مارک، سه مرتبه تلاش کرد که شاخه‌های این درختان را از یکدیگر جدا سازد، امّا هر بار، شاخه‌های دو درخت، دوباره بزرگ و در هم تنیده می‌شدند، پس بنابراین وی از انجام این کار منصرف شد و اجازه داد تا شاخه‌های آنها دوباره رشد بکنند.

در چند داستان که بعدها ثبت و ضبط شده‌اند، برای این عشاق (تریستان و ایزولد)، تعدادی فرزند نیز در نظر گرفته شده‌است. در برخی از داستان‌ها یک پسر و یک دختر از آنها پدید آمد که هر دو بعد از خودشان نام‌گذاری شدند؛ این کودکان باعث ماندگاری نام پدر و مادر خود شدند و هریک از آنها ماجراهای خاص مربوط به خود را داشتند. از جمله در داستان عاشقانه یسائی غمگین، قهرمان نامبردار، پسر تریستان و ایزئولت است، که با انتصاب پادشاه پری‌ها (شاه پریان)، اوبرون، درگیری پیدا می‌کند و با دختری بنام مارتا ازدواج می‌نماید که او پسری بنام مارک برایش بدنیا می‌آورد.تریستان و ایزولد (فیلم) در سال ۲۰۰۶ با همکاری پنج کشور بر پایهٔ افسانهٔ ایزولد و تریستان به تصویر کشیده شد با بازی بازیگرانی چون جیمز فرانکو و سوفیا مایلز در نقش های اصلی بر روی پرده رفت.

ثبت دامنه آسایشگاه خیریه کهریزک

 عکس از نمایشنامه بیژن و منیژه - سایت ایران تئاتر

او یکی از پهلوانان ایرانی و پسر گیو بود و دلیرانی چون فرود، تژاو و پلاشان که همگی تورانی بودند را به قتل رساند و اسپنوی کنیز زیبای تژاو را ربود.

در زمان کیخسرو که گرازها مردم را به ستوه آورده بودند،‌ بیژن داوطلب از بین بردن آن‌ها شد و به همراه گرگین، پسر میلاد، به بیشه‌ی گرازان رفت. چون به گرازها رسیدند، گرگین از نبرد خودداری کرد، اما بیژن بسیاری از گرازها را کشت. گرگین از ترس بدنامی، بیژن را وسوسه کرد تا به جشنی روند و خوبرویان را بربایند و به نزد کیخسرو ببرند. در این جشن ببژن با منیژه دختر افراسیاب روبرو شد و دل به او بست. منیژه نیز عاشق او شد. آن‌ها سه روز عیش راندند. پس از سه روز که بیژن عزم بازگشت کرد، منیژه او را بیهوش ساخت و به کاخ افراسیاب برد. پس از چند روز دربان از وجود بیژن آگاه شد و به افراسیال خبر داد. افراسیاب خشمگین شد و دستور قتل بیژن را داد، اما پیران واسطه شد و قرار شد او را سرنگون در چاهی به بند کشند. منیژه هر روز برای او غذا می‌برد، تا این‌که رستم برای یافتن بیژن به توران آمد. منیژه چون این خبر را شنید به نزد رستم رفت و از او نشانی پهلوانان ایرانی را پرسید، اما رستم خود را به نادانی زد و فقط مرغی بریان به او داد که در آن انگشتری خود را نهان کرده بود. منیژه مرغ را برای بیژن برد. بیژن چون انگشتر را دید به منیژه گفت با رستم همکاری کند. شب هنگام منیژه بر سر چاه بیژن آتش روشن کرد و جای او را به رستم نشان داد. رستم بیژن را با کمند از چاه درآورد و منیژه را با اَشکَش به ایران فرستاد و خود به همراه بیژن به کاخ افراسیاب حمله کرد.

در نبرد دوازده رخ نیز هماورد رویین بود. بیژن از جمله دلاورانی بود که همراه کیخسرو به کوه رفت و در برف ناپدید شد. 

ثبت دامنه آسایشگاه خیریه کهریزک

Daffodils

داستان درباره آفرینش نارسیسوس(نارسیس) یا نرگس در یکی از سروده های بسیار باستانی هومری قرن هفتم یا هشتم پیش از میلاد سروده شده استدر یونان زیباترین گلها را می توان دید.این گلها در هر جا که باشند زیبا هستند،امّا یونان سرزمین غنی و باروری نیست که مرغزاری پهناور و کشتزارهای پربار و صحراهای خاص پرورش گل داشته باشد.یونان کشوری است کوهستانی با تپّه های سنگی و کوههای خشک و بی باروبر،و در چنین کشوری روییدن و شکفتن گلهای وحشی که:

شادمانی می آورند وفرح انگیز و فوق العاده درخشان هستند.واقعا مایه شگفتی اند.

دمتر

 

قلّه های سرد و سر به فلک کشیده از رنگهای گوناگون و درخشان فرش شده است:هر شکاف و پرتگاه عبوس چهره و شوم از گل و گیاه و شکوفه پوشیده می شود.گدگونی و تباین این زیبایی خندان و با شکوه که با قد و قامت بلند و استوار و مهیبی که همه جا را احاطه کرده است در می آمیزد و توجه بیننده را سخت به خود جلب می کند.شاید در سرزمینهای دیگر گلهای وحشی توجه اندکی را به خود جلب کند ‌امّا در یونان هرگز.این واقعیت هم در اعصار کهن و باستانی صادق بوده است و هم در این روز و روزگار.در اعصار بسیار دور که داستانهای اساطیری یونان شکل می گرفت،انسانها گلها و شکوفه هایِ فصل بهارِ یونان را شگفت انگیز و شادی آور می یافتند. آن انسانهایی که هزار سال پیش از ما می زیستند و برای ما تقریبا ناشناخته باقی مانده‌اند‌ همان احساسی را دشته‌اند که ما اکنون در برابر معجزه زیبایی،و گلهای بسیار ظریف و زیبا نشان می دهیم که مثل  سطح زمین را پوشانده‌اند.داستان سرایان نخستین یونان داستانهای بیشماری راجع به آنها گفته اند که این گلها چگونه آفریده شده‌اند و چرا تا این حدّ زیبا بوده اند.بنابراین پیوند دادن این گلهای زیبا به خدایان کاملا طبیعی بوده است.تمامی اشیای موجود در ملکوت و افلاک و زمین به طرز واقعا اسرار آمیزی به قدرتهای خدایی و آسمانی پویند می یافتند،امّا تمامی چیزخهای زیبا بیش از هر چیز دیگربه خدایان نسبت داده می شدند.اغلب یک گل بسیار زیبا را دست آفرین مستقیم یک  می دانستند که آن را برای هدف و منظور ویژه خویش آفریده است.این موضوع درباره گل نرگس هم صدق می کرد که در آن اعصار به گل نرگسی که ما اکنون داریم و می‌شناسیم شباهتی نداشته است،بلکه گلی بوده است به رنگ ارغوانی و نقره‌ای درخشان.

دمتر مادر پرسفونه در حال گریستن برای دخترش


زئوس این گل را آفرید تا به برادرش که فرمانروای دنیای زیرین بود کمک کند و در آن هنگام قصد کرده بود دوشیزه مورد علاقه اش یعنی پرسفونه،دختر دمتر،را برباید.آن دختر در درّه اِنّا با دوستان و همسالان دیگرش در مرغزاری پر از گلو گیاه و پر از گل بنفشه و سوسن سرگرم چیدن گل بود.آن دختر ناگهان گلی را دید که برایش تازگی داشت و پیش از آن هیچگاه ندیده بود:گلی زیباتر از گلهای دیگر،زیبا و باشکوه،برای همه شگفت انگیز،هم برای خدایان و هم برای آدمیان.یکصد گل از یک ریشه روییده شده بودند و بوی عطرشان دل‌آویز بود.

پرسفونه

آسمان پهناور بالای سر،و حتی زمین نیز،از دیدن آن می خندید،حتی امواج شور دریا.از میان دوشیزگان حاضر در آنجا،فقط پرسفونه آن را کشف کرد،زیرا دیگران در گوشه دیگر مرغزار گردش می کردند.پرسفونه دزدانه و با دلهره از تنهایی خویش ،ولی بی آنکه بتواند بر وسوسه چیدن . گذاشتن آن گل در سبدش پایداری کند،به سوی آن گل گام برداشتیعنی درست همانگونه که زئوس پیش بینی کرده بود که این دختر با دیدن آن گل پایداری از دست خواهد داد. آن دختر که هنوز شگفت زده بوددست دراز کرد آن گل را بچیند ،ولی هنوز آن را لمس نکرده بود که زمین شکافته شد و چند اسب چون قیر،سیاه از آن بیرون آمدند که ارّابه ای را به دنبال می کشیدند،و مردی هم آن ارّابه را می راند هاله ای از شکوه و ابهت شاهانه ولی تیره و شوم،که هم زیبا و هم هراس انگیز بود،چهره اش را در بر گرفته بود.او دختر را بربود و به سوی خود کشید و او را استوار و محکم نگه داشت.لحظه ای بعد دخترک از دنیای درخشان و روشنِ بهاری زمین گذشت و همراه شهریار و فرمانروای مردگان به سرزمین مردگان وارد شد.

بقیه در ادامه نوشتار


منبع :سایت تاریخ ما

 

 نویسنده : 

 

ثبت دامنه آسایشگاه خیریه کهریزک

ادامه نوشتار ...


صفحه قبل 1 صفحه بعد

درباره تارنما


به تارنمای جندی شاپور البرز خوش آمدید. دانشگاه گندی شاپور در عصر خود بزرگترین مرکز فرهنگی شد. دانشجویان و استادان از اکناف جهان بدان روی می‌آوردند. مسیحیان نسطوری در آن دانشگاه پذیرفته شدند و ترجمه سریانی‌های آثار یونانی در طب وفلسفه را به ارمغان آوردندنو افلاطونیها در آنجا بذر صوفی گری کاشتند. سنت طبی هندوستان، ایران، سوریه و یونان در هم آمیخت و یک مکتب درمانی شکوفا را به وجود آورد.
آخرین نوشتارها
نگارندگان



Alternative content


شروع کد ساعت -->

آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 262
بازدید دیروز : 2918
بازدید هفته : 17426
بازدید ماه : 82877
بازدید کل : 1671306
تعداد مطالب : 2059
تعداد نظرات : 424
تعداد آنلاین : 3

وبلاگ

قالب